|
ماسپرانداختیم، این تن حریف عشق نیست طبل برگشتی بزن،ما مردمیدان نیستیم این شعررا یک اعتراف خاضعانه و یک خداحافظی صمیمانه تلقی کنید نمیدانم تا کی ولی می خواهم بادست پربرگردم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 19:28 توسط اشی مشی
|
بین شاعران معاصرشاملو بزرگترین سئوال رادرذهن اهالی شعرکاشته است.من هم بین خوانندگان شعراو اگر می خواستم به معرفی ایشان بپردازم،شاید هرگزاین مطلب را نمی نوشتم.ولی همانطورکه پیش ازاین گفتم قراراست من فقط سئوالاتی درذهن خوانندگان این وبلاگ بکارم،سئوالاتی که برای خودم نیزمطرح است واینجا محلی برای مبادله اطلاعات باشد. امروزه کمترکسی را می توان یافت که درموردشاملویاکاملا"شیفته نباشدواوراکاملا"قبول نداشته باشدویا کاملا"مخالف باشد ودر هر صورت خشک وترش را با هم نسوزاند. اگربخواهیم حد اعتدال را درمورد ایشان رعایت کنیم،بهتردیدم که وی رااز دوجنبه زندگی خصوصی و شخصیت ادبی اش معرفی کنم و قضاوت را به خوانندگان واگذارم. اطلاعات شخصی وشناسنامه ای اودرسال1304درتهران بدنیا آمد و دوران تحصیلاتش را در شهرهای مختلفی گذراندو درسال سوم دبیرستان بعلت فعالیت های سیاسی به زندان رفت و……. به گمان من چیزی که بعداز فعالیتهای سیاسی بحث برانگیزترین جنبه خصوصی شخصیت ایشان است ازدواجهای متعددایشان است. وی پس ازدوبار ازدواج و جدایی درسال 1341باآیداآشنا می شودوتاآخرعمربا اوعاشقانه زندگی می کندوآیدا منبع الهام وی در بسیاری از اشعار عاشقانه اوست و میتوان گفت که اگر منبع الهامی با این قدرت برای شاملو متجلی نمی شد،آثار درخشانی نیزبوجود نمی آمد.واین چیزی است که شاملو و آیدا به آن اعتقادی ندارند. در اینجا برای علاقه مندان به داشتن اطلاعات بیشتر در این زمینه کتاب "یک هفته با شاملو" از "مهدی اخوان لنگرودی "از دوستان شاملووانتشارات مروارید رامعرفی می کنم. شاملو درجایی از همین کتاب می گوید:اگرکسی بادامی در دهانش بگذارد و ببیندکه تلخ است،عاقلانه ترین کاراینست که آن را از دهانش دربیاوردوخود نیز چنین کرد و آیدا نیز نگاه دیگری به این قضیه دارد وشما میتوانید باخواندن این کتاب از زبان خودآیدا بشنوید (اولین سئوال) بی مناسبت نیست که بگوئیم:شاملو کتاب کوچه را پس از آنکه بار اول ساواک و بار دوم همسر دومش تمامی دستنوشته ها و یادداشتهایش را نابودکردند،باآیدا برای بارسوم تالیف این کتاب را شروع کرد.ودرحال حاضرآیدانشراین کتاب راسرپرستی واداره می کند.واین کتاب آنقدرارزشمند و بزرگ است که من فکر می کنم لغت نامه دهخدا که هم اکنون بزرگترین مرجع لغت فارسی است ،با اتمام این فرهنگ لغت به رتبه دوم برود(بایدمنتظربودو دید) شخصیت ادبی و آثارشاملو جنبه دیگری که می توان به شخصیت شاملو نگاه کرد ،شخصیت ادبی وآثار اوست واین مهمترین جنبه وجودی ایشان است. بسیاری شاملو را شاعرملی،شاعرزن،شاعراجتماعی و…می خوانند. این نوعی نگاه از زاویه ای محدود به ایشان است.او شاعر ملی است چون مبارزات سیاسیش قبل و بعد از انقلاب در دفاع از محرومین جامعه برهمگان مشخص است.شاعر زن است ،چون زیباترین تصویر ولطیف ترین عاشقانه ها را از زن نموده است. وشاعری اجتماعی است،چون شعر او نه تنها جدای از جامعه اش بلکه تمامی جوامع محرومست(من درد مشترکم مرا فریاد کن) دریکی از مصاحبه هایش گفته بود:وظیفه شاعر مدح گفتن کسی نیست بلکه باید فریادباشد و زبان اعتراضش همواره گویا. از اینها که بگذریم بعنوان شاعر،روزنامه نگار،مترجم شعروداستان،و محقق تالیفات بسیاری را به یادگار گذاشته است.که خوانندگان مشتاق تر می توانند با پیوندی که در این وبلاگ با نام سایت رسمی احمد شاملو آمده است.این تا لیفات را ببیند. آنچه در مورد شاملو گفتننی است اینکه او به جریا نات ادبی نگاه خاصی داشت، علیرغم اینکه همه جا خود را شاگرد نیما می دانست وارادتش را ابراز می نمود،پس از آنکه دید نیما تحول عظیمی در ساختار شعر فارسی بوجود آورد،وشعرمانلی اوباتئوریهایش دراین موردکه وزن باید با طبیعت کلام نزدیک باشدومی دید که این تئوری درخشان نه در مورد منظومه مانلی و فقط در موردشعرهایی که فضای ثابتی دارندکاربرد دارد،به تحولی دیگر اقدام کرد. واین جسارت و تهوری همانند نیما طلب می کرد.وبعدهانیز یدالله رویایی به تحولی دیگر درشعرشاملو دست زد.وتمام اینها درفضایی دوستانه شکل میگرفت.در همین ردیف به خاطره ای از شاملو و رویایی توجه کنید. هیئتی که درنوروز ۱۳۵۴ برای شرکت در کنگرۀ نظامی به ایتالیا می رفت متشکل بود از : سیدجعفر شهیدی، عبدالحسین زرین کوب، ذبیح الله صفا، و یکی دو فاضل دیگر از این دست . هنوز نمی دانم چرا من و شاملو هم در میان این هیئت بر خورده بودیم . شاید به سفارش فرح، که می خواست در هیئت نمایندگی ایران منظر ِ مدرنی هم وحود داشته باشد و شایدهم قطبی مدیر تلویزیون، که در آخرین لحظه های سال ۱۳۵۳ تلفن کرد که : رویائی ، در فرصت کمی که مانده در کنگرۀ رم شرکت کن و یکی دو چهرۀ دیگرهم با خودت ببر. و درفرصت کمی که مانده بود چهره ای نزدیک تر از شاملو در آن روزها با من نبود. راه افتادیم. توی راه حسن هنرمندی را دیدیم، سوارش کردیم . وبدینگونه به هیئتی پیوستیم که سرپرستی اش با شجاع الدین شفا بود و شمار نمایندگانش بسیار بیشتراز هیئت های دیگر ِکشورها، شرق شناسان و ایرانشتاسانی که از سراسر دنیا درآن نوروز ۱۳۵۴ به رم آمده بودند . توی هواپیما به احمد گفتم من وتو میان اینها چه می کنیم ؟ اصلاچکار می توانیم بکنیم؟ گفت اینها که می بینی همه اساتید ادبیات کهن اند، نظامی هم چهره ای از ادبیات کهن ما ست . گفتم خیلی خوب، من و تو چی؟ گفت (نیمه شوخی و نیمه جدی): تو را نمی دانم ولی من نظامی گنجوی را نقطه گذاری کرده ام . چیزی نگفتم. فکر کردم که پس من چه عمری بر سر ِخوانش بیت های بی نقطۀ نظامی، درمیان چاپ های سنگی مصرف (تلف؟) کرده ام! - بهتر، رويا! وگرنه آنوقت، آنچه را که من تحمیل کرده ام تو تحمل کرده بودی . هنوز در اینم که ازکجا فکر مرا خوانده بود ! بطورکلی شاملو جریانات نورا در تحولات ادبی پذیرا بودواین جریانات را ناگزیر و سازنده می دانست و البته جریاناتی که شرایط زمانی ونیاز زمان آنهارا بوجود بیاورد.ودرموردموجها می گفت که موجها همانطورکه از اسمشان پیداست ،فراز و فرود ی دارندو بعدهم ساحل آرام وتاثیرگذار نیستند. شاملو با تسلطی که به ادبیات کهن این سرزمین و ادبیات سایر ملل داشت ،چندین کلمه تازه به لغات ما افزودکه بعنوان مثال میتوان به ترکیب وصفی"شیرآهن کوه مرد"در یکی از اشعارش اشاره نمود. دیگر اینکه در جای جای شعر شاملو اشاراتی به اساطیر و داستانهای دیگر ملل برمی خوریم "دختران آفتاب در آیدادرآیینه"واین نشان از تسلط وآشنایی وی بااین مقوله دارد واما سئوالهایی که قرار بود در ذهن شما بکارم و برای خودم هم به نوعی سئوال است: 1- به نظرشما شخصیت ادبی و زندگی خصوصی شاملو چقدر از یکدیگر تاثیر پذیر بوده اند؟ 2- شاملو دو سخنرانی جنجالی در مورد فردوسی و حافظ داشت،آنها را چگونه می بینید؟ باقی بقایتان راما
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 16:6 توسط اشی مشی
|
صبحدم بانگ زدم اي صنما بام مرو
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 7:51 توسط اشی مشی
|
کسی چه می داند
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 10:50 توسط اشی مشی
|
به بهانه پخش سریال حضرت یوسف بی گناهی کم گناهی نیست درویران عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود زلیخا گفتن و یوسف شنیدن شنیدن کی بود مانند دیدن
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 23:2 توسط اشی مشی
|
هیچ می دانی نبودی تو اگر این سیاه مشق ها هم نبود تا اکنون زمزمه شان کنی نبودی تو اگر بانوی این دفتر من کحا می توانستم این کلمات گریزان را برسفره سفیدش دعوتی.... از سفر ناگزیر ناکرده برگرد که من و دفتر و قلمم هنوز و همیشه منتظریم راما30/5/57
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 0:39 توسط اشی مشی
|
بی نام خداآغازی نیست سلام دوستان عزیز امید من بر آن است که از این پست استفاده لازم را ببرید چندیست تصمیم گرفته ام که مطالبی ازین دست که خیلی هم با موضوع این وبلاگ(ادبیات) بیگانه نباشد را اینجابنویسم و بی آنکه ادعایی دراین مورد داشته باشم تمام سعی ام را برای گذاشتن یک علامت سئوال در ذهن خوانندگان این وبلاگ خواهم کرد تا آنانکه مشتاق ترند موضوع را دنبال کنند و در نظرات خود من را از داشته هایشان بهره مند کنند. باقی بقایتان راما یدالله رویایی وشعرحجم اول قصه بگویم که شاید برای خیلی از شما این سئوال پیش بیاید که چرا حکایت را با یدالله رویایی شروع کردم ،چون بسیاری ازدوستان بارها به من گفته اند که شعرمن ازاحمد شاملو تاثیرپذیرفته و حالا هم قائدتا" می بایست با شاملو شروع می کردم. ولی جدای از این حرفها به چنددلیل من آقای رویایی را برای معرفی انتخاب کردم. اولین دلیلم این بودکه ایشان بوجودآورنده یک جریان تازه ونگرشی نو درشعرمعاصراست. همانطورکه شاملو نیز با تلفیق فرهنگ کوچه وبازار(ادبیات فولکولوریک) و ادبیات کهن به زبانی فاخررسیدو نگاه شخصی من به این قضایاهمواره این بوده که شاملو برای این عصرحافظی بوده که حداقل دراین زمان( مثل حافظ)، ما از ارزشهاوتاثیری که برادبیات ماگذاشته غافلیم.که در آینده در باره شاملووتاثیراتش برادبیات معاصربیشتر خواهم گفت. دلیل دوم اینکه بااین شروع چیزی ازارزشهای شاملو یا حافظ کم نمیشود و من هم قراراست فقط یک علامت سئوال درذهن شما بکارم که اینطورفکرکردم که شاملو یا سپهری ویا... برای خوانندگان این وبلاگ خیلی ناشناخته نیستند.چون خوانندگان اینجا با دنیای شعربیگانه نیستندو آقای رویایی ازین بابت گزینه مناسبی بودند. ودلیل سوم اینکه آقای رویایی نیز به نوعی با تسلطی که برادبیات کهن داشتند ،و ترکیب آن با ادبیات مدرن که نیاز امروز این مردم است به زبانی تازه رسیدند که امروز ما این زبان را به نام شعر حجم می شناسیم (کاری که شاملو کرد) وقراراست شما خواننده علاقه مند یافته ها و داشته هایتان را در این مورد به من نیز منتقل کنید. اگر سه دلیل بالا کافیست به خودقصه بپردازیم که من فکر می کنم که رسالتم را دراین مورد انجام داده ام وآن کاشتن همان علامت سئوال درذهن شماست. واما شعرحجم می گویند شعرحجم سکوی پرتابی است برای رفتن به ظرفیت دور جهان های ناپیدای شعر.(گردن آنها که می گویند) نمونه ای از این نوع شعر : 1- وشکل راه رفتن تومعنای مثنوی است وروح مولوی است اینک کز ساق توحکایت نی را بر می دارد در مورد این قطعه که یکی از شعرهای رویایی است توجه شما را به نکات ذیل جلب میکنم : دراین قطعه شکل راه رفتن معشوق وصف شده ،نه راه رفتن او تا کلام از آنچه گفته میشود فراتر رود.می دانیم که درمثنوی هربیت قافیه ای مستقل دارد (هرمصراع با بعدی هم قافیه است) ودراین تشبیه هر گام معشوق به مصرع وهر قدم او به یک بیت اشاره داردواین معنای مثنویست که در مثنوی نیز هر دو مصرع یک بیت را میسازندودرراه رفتن هم هردو گام یک قدم را.ونکته دیگر اینکه درمثنوی چون هر بیت قافیه ای مستقل دارد ،نمی توان قافیه بعدی راتشخیص دادویا حدس زد واین اشاره ای به حضور پیش بینی نشده معشوق دارد که در مثنوی مولوی وعرفان دراین باره فراوان گفته اند و رویایی در این قطعه ،از ترکیب این مفاهیم ادبیات کهن با شعر خود به فضایی فراتراز آنچه می نگارد اشاره دارد و همین یعنی شعر حجم که پیشتر گفتیم کشف ظرفیتهای دور جهان های ناپیدای شعراست 2-پرواز طوطیان جغرافیای صورت من را درهم ریخت 3-پیشانی تووسعت شیشه است وقتی که باز می آیی این قطعه نیز( با شعرآیدادرآینه شاملو که می گوید:پیشانیت آینه ای بلنداست....که خواهران هفتگانه درآن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند و خواهران هفتگانه اشاره به دختران آفتاب در اساطیر یونان دارد) مقایسه شود 3-وقتی که باز می آیی نام تو را تمام چهت ها رسم می کنند 4- شعر از دوستت دارم آقای رویایی که در پایان می آید دیگر اینکه در مورد شعر حجم می گویند این نوع شعر همواره با خویش در تناقض است و به جای طومار نویسی با حجم دادن به فضای شعرسعی می کند منظور خود رابیان کند نکته جالب دیگر در این وادی اینکه این شعر (آقای رویایی) به ساختارشکنی در جمله ها می پردازد و بسیار دلنشین این کار را می کند(به شعر از دوستت دارم در پایان این مطلب توجه کنید). نکته آخر این است که روز اول این وبلاگ با این نیت به راه افتاد که جایی برای گفتن حرفهای دلم باشد و حالا می بینم که از آن نیت فاصله می گیرم ،مدام به خودم می گویم تو برای اینکار اینجا نیستی و... پس حالا حرف خودم ونگاه شخصی ام به اینجور قضایا را می نویسم تا حداقل دلم خنک بشود چون اینجا یعنی خوزستان که ما از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم ،گرمایش دیدنیست و نه شنیدنی یا نوشتنی و هر خنکی در آن طلبیدنی . ...نگاه من به شعر اینطور است که آن باید به دل بنشیند ،همین. جریانهای شعر سپید و موج اول ودوم و چندم وحجم و... برایم جالب نیست ،از آن بابت که گفتم آن شعری که به دل بنشیند خواندنیست نه این نامها و جریانات حاشیه ای . مثل یک مربی تیم فوتبال در سطح تیم ملی که آنقدر درگیر حواشی می شود که پیروزی تیم که هدف اصلی انتصاب او به این سمت بود ،از یادش می رود. مطلب دیگر اینکه به نظر من پیدایش ناگزیر هر تحولی در شعر پذیرفتنی است بدین معنی که نیما وقتی حس کرد که غزل و قصیده دیگر جوابگوی نیاز جامعه آن روز نیست ، قصه مردم همعصرش را با زبانی دیگر گفت یا شاملو و حالا رویایی. مهم زبان نیست ،بلکه چگونه گفتن است. در نهایت بگویم ادبیات غنی ما در گذشته گنجی است که شاعران امروز با یافتن آن به افق تازه ای می رسند، مثل اخوان ویا رویایی و....که با کمی دقت در شعر اخوان متوجه می شویم که تفکر ایشان سنتی و زبانش امروزی است و این عین قوت است.که در جای خود به آن نیز خواهم پرداخت(مردیم تا موضوع پیدا کردیم وتازه می گیم ناگزیرا"به آن می پردازیم) امید من بر آن است که بذر مورد نظر در ذهن شما ثمره خوبی داشته باشد،ان شاالله راما از تو سخن از به آرامي
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 2:42 توسط اشی مشی
|
این شعرو که دیشب همچی موقعی نوشتم به باقر عزیز از دوستان وبلاگیم تقدیم میکنم تا فکر نکنه خودش تنها حالش خوب نیست بایدکه برگردی وازنوشروع کنی آن قصه قدیمی را زندگی را این غریق را می شناسی هیچ که فرو می رود درمرداب زندگی و دست وپایی میزند در آن به امید رهایی؟ چیست آخرزندگی؟ این جدول ساده که چون به حلش می نشینی لاینحل می نماید می دانی تو کدام حرف گمشده این جدولی که پشت راما پنهان شده ای؟ اگرنمی دانی،ایرادی نیست خیلی ها نمی دانند رمز این جدول باش که حلش ناممکن نیست فقط لاینحل می نماید راما87/5/8
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 3:30 توسط اشی مشی
|
امروزبیست وچندمین روز چه ماهی است نمیدانم آشفته ام وپریشان دیگرنگو که مثل منی تورا اینگونه نمی خواهم آشفته ای چون من اینگونه پریشان می نویسد من روزی را برایت می خواهم سبز یا آبی ولی آفتابی فرقی نمی کند آن روز پریشانی اکنونم را خواهی دید روزی آبی یا که آفتابی فرقی نمی کند روزی که خواهد آمد ومن میدانم وانتظار می کشم آن را فقط نگو که مثل منی که تورا اینگونه نمی خواهم نازنین راما27/4/87
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 23:45 توسط اشی مشی
|
عشق و درویشی و انگشت نمایی وملامت همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی (سعدی) در معرکه عشق دلیرانه متازید درصفحه دریانتوان عشق شناکرد (صائب تبریزی) خلد گر به پا خاری آسان برآید چه سازم به خاری که بردل نشیند (؟) بیا که حادثه عشق را شروع کنیم زشرق زخمی دل ناگهان طلوع کنیم (قیصرامین پور) از آتش فراغت شرحی شنیده بودم لیکن درون آتش ،خودراندیده بودم (؟) همه خفتند وبغیرازمن وپروانه وشمع قصه مادو- سه دیوانه دراز است هنوز (عمادخراسانی) همه رابیازمودم ، زتو خوشترم نیامد چوفروشدم به دریا،چوتوگوهرم نیامد (مولوی) گرنمی کوشی به درمانم،به آزارم مکوش مرهم دل نیستی ، برسینه پیکانی چرا؟ (؟) صدهزاران کعبه را دیدم به خلوتگاه دل عشق رانازم که بر رویم در دل باز کرد (؟) ی گفتا چه داری آرزو؟ گفتم سکوت معنی صد نکته را دریک سخن پیچیده ام (معین کرمانشاهی) دراین فکرم که خواهی ماند با من مهربان یانه؟ به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یانه؟ (وحشی بافقی) خموش وگوشه نشینم، مگر نگاه توام؟ لطیف و زودگریزی ، مگرخیال منی؟ (سیمین بهبهانی) تو دریای من بودی،آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد! (؟) از تووفانخیزد،دانی که نیک دانم وزمن جفانیاید دانم که نیک دانی (خاقانی)
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 19:51 توسط اشی مشی
|
پابست عبور مانده بودم ، تا عشق مرا دوباره جان داد دستی که شکست در وجودم،چشمان تورابه من نشان داد فریاد زدم که ناگزیرم ، فریاد مرا عبور بلعید آهنگ غریب لحظه هایم،درگوش تمام شهر پیچید فریاد زدم که با دودستت،ایمان مرا به خاک بسپار ازفاصله عبوربگذر ، چشمان مرا به خاک بسپار (شعر یک دوست) گراز کمند تو دل رست،دوباره آورم ایمان که عشق بیهوده ست(؟) دراینجا آسمان ابریست، آنجا را نمی دانم وسهم عشق بی صبریست، آنجا را نمی دانم بهاراینجا فقط رنگ است، آنجا را نمی دانم خدا اینجا دلش تنگست، آنجا را نمی دانم (؟) خواستم زیبا گلی را زینت خاطر کنم دیدم اندر خاطرم جز تو گلی زیبا نبود (؟) هرگز حضور حاضر و غایب شنیده ای؟ که من اینجا و د ل جا ی د یگری! (سعدی) آن کبوتر که لب بام شما پر زد و رفت دل ما بود که آمد به شما سر زد و رفت (؟) بیا که فصل بها ر ست تا من و تو به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را (؟) دل درالتهاب لحظه ها می جویدآن چشمان تو باز هم پر می کشد تا خلوت دستان تو (؟) زاهد مترسانم دگر ، دوزخ ندارد آتشی آنان که می سوزند خودآتش زدنیا می برند (؟) منی که نام شراب از کتاب میشستم زمانه کاتب دکان می فروشم کرد (؟) امشب زغمت خیمه به میخانه زدم باز با یاد لبت بوسه به پیمانه زدم با ز درکاسه می جلوه چشمان تو دیدم دیوانه شدم نعره مستانه زدم باز (؟) چراغ وشمع چه آید بکار قافله را هزار قافله را روی تو بس است دلیل (؟) صبحدم بانگ زدم ای صنما بام مرو که نماز همه آفاق قضا می گردد شامگاهان برو و گوشه ابرو بنما روزه داران رخت منتظر ماه نواند(؟)
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 20:13 توسط اشی مشی
|
سلام دوستان عزیز وقتی من این وبلاگ رو شروع کردم در ابتدا بنا بود که شعرای خودمو برا اوناییکه علاقه مند این شعرا بودن بنویسم ولی کفگیر این شعرا به ته دیگ خورد و من هم تازه گیها نوشته ای به وبلاگم اضافه نکردم ،ظاهرا" پرندگان خیال از روی کتف من پریدن و معلوم نیست کی بر میگردن و من هم تا اون موقع تصمیم گرفتم شعرایی که خودم دوست دارم و توی دفترچه های یادداشتام نوشتم ،اینجا بنویسم و بعد از اون هم معرفی و نقد کتابهایی که خیلی هم با موضوع وبلاگ(ادبیات) بی ارتباط نباشن، تا خدا چی بخواد. اینام شعرایی هستن که من دوست دارم یک جهان بر هم زدم وز جمله بگزیدم ترا من چه میکردم به عالم گرنمی دیدم ترا؟ (؟) همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه شود اگر که من هم برسم به آرزویی(؟) (؟) آنان که جان فدای نگاری نکرده اند همکارشان مباش که کاری نکرده اند(؟) (؟) ازبسکه مهردوست بدل جا گرفته است جایی برای کینه دشمن نمانده است (؟) طبیب شهر که هر درد را دوایی گفت به درد عشق نداند کسی چه درمان گفت (وصال شیرازی) عاشق آنست که فکر سر و سامانش نیست پیرهن گر به تنش هست گریبا نش نیست (؟) عاشق اگربیند ستم ،کی شکوه ازیارش کند بلبل نمیرنجد زگل ، هر چند آزارش کند (؟) عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهره ازین داغ نشانی دارد (سعدی)
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 12:49 توسط اشی مشی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 22:29 توسط اشی مشی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 22:22 توسط اشی مشی
|
بت شکنی دوباره آمد دل در دست و تبر در مشت در قفایش خاطره هزار بت شکسته را بر سنگفرش این معبد تاریک گسترد خیل گریان بدرقه خلیل بود وابراهیم جان بر سر پیکار آخرین کرد
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 17:14 توسط اشی مشی
|
|
|
بیو گرافی نامه
پست الکترونیک پیوندهای روزانه
سايت رسمي احمدشاملو نوشته های پیشین مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آرشیو موضوعی
نوشته های اشی مشی پیوندها
| ||