|
صبحدم بانگ زدم اي صنما بام مرو
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 7:51 توسط اشی مشی
|
کسی چه می داند
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 10:50 توسط اشی مشی
|
به بهانه پخش سریال حضرت یوسف بی گناهی کم گناهی نیست درویران عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود زلیخا گفتن و یوسف شنیدن شنیدن کی بود مانند دیدن
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 23:2 توسط اشی مشی
|
بی نام خداآغازی نیست سلام دوستان عزیز امید من بر آن است که از این پست استفاده لازم را ببرید چندیست تصمیم گرفته ام که مطالبی ازین دست که خیلی هم با موضوع این وبلاگ(ادبیات) بیگانه نباشد را اینجابنویسم و بی آنکه ادعایی دراین مورد داشته باشم تمام سعی ام را برای گذاشتن یک علامت سئوال در ذهن خوانندگان این وبلاگ خواهم کرد تا آنانکه مشتاق ترند موضوع را دنبال کنند و در نظرات خود من را از داشته هایشان بهره مند کنند. باقی بقایتان راما یدالله رویایی وشعرحجم اول قصه بگویم که شاید برای خیلی از شما این سئوال پیش بیاید که چرا حکایت را با یدالله رویایی شروع کردم ،چون بسیاری ازدوستان بارها به من گفته اند که شعرمن ازاحمد شاملو تاثیرپذیرفته و حالا هم قائدتا" می بایست با شاملو شروع می کردم. ولی جدای از این حرفها به چنددلیل من آقای رویایی را برای معرفی انتخاب کردم. اولین دلیلم این بودکه ایشان بوجودآورنده یک جریان تازه ونگرشی نو درشعرمعاصراست. همانطورکه شاملو نیز با تلفیق فرهنگ کوچه وبازار(ادبیات فولکولوریک) و ادبیات کهن به زبانی فاخررسیدو نگاه شخصی من به این قضایاهمواره این بوده که شاملو برای این عصرحافظی بوده که حداقل دراین زمان( مثل حافظ)، ما از ارزشهاوتاثیری که برادبیات ماگذاشته غافلیم.که در آینده در باره شاملووتاثیراتش برادبیات معاصربیشتر خواهم گفت. دلیل دوم اینکه بااین شروع چیزی ازارزشهای شاملو یا حافظ کم نمیشود و من هم قراراست فقط یک علامت سئوال درذهن شما بکارم که اینطورفکرکردم که شاملو یا سپهری ویا... برای خوانندگان این وبلاگ خیلی ناشناخته نیستند.چون خوانندگان اینجا با دنیای شعربیگانه نیستندو آقای رویایی ازین بابت گزینه مناسبی بودند. ودلیل سوم اینکه آقای رویایی نیز به نوعی با تسلطی که برادبیات کهن داشتند ،و ترکیب آن با ادبیات مدرن که نیاز امروز این مردم است به زبانی تازه رسیدند که امروز ما این زبان را به نام شعر حجم می شناسیم (کاری که شاملو کرد) وقراراست شما خواننده علاقه مند یافته ها و داشته هایتان را در این مورد به من نیز منتقل کنید. اگر سه دلیل بالا کافیست به خودقصه بپردازیم که من فکر می کنم که رسالتم را دراین مورد انجام داده ام وآن کاشتن همان علامت سئوال درذهن شماست. واما شعرحجم می گویند شعرحجم سکوی پرتابی است برای رفتن به ظرفیت دور جهان های ناپیدای شعر.(گردن آنها که می گویند) نمونه ای از این نوع شعر : 1- وشکل راه رفتن تومعنای مثنوی است وروح مولوی است اینک کز ساق توحکایت نی را بر می دارد در مورد این قطعه که یکی از شعرهای رویایی است توجه شما را به نکات ذیل جلب میکنم : دراین قطعه شکل راه رفتن معشوق وصف شده ،نه راه رفتن او تا کلام از آنچه گفته میشود فراتر رود.می دانیم که درمثنوی هربیت قافیه ای مستقل دارد (هرمصراع با بعدی هم قافیه است) ودراین تشبیه هر گام معشوق به مصرع وهر قدم او به یک بیت اشاره داردواین معنای مثنویست که در مثنوی نیز هر دو مصرع یک بیت را میسازندودرراه رفتن هم هردو گام یک قدم را.ونکته دیگر اینکه درمثنوی چون هر بیت قافیه ای مستقل دارد ،نمی توان قافیه بعدی راتشخیص دادویا حدس زد واین اشاره ای به حضور پیش بینی نشده معشوق دارد که در مثنوی مولوی وعرفان دراین باره فراوان گفته اند و رویایی در این قطعه ،از ترکیب این مفاهیم ادبیات کهن با شعر خود به فضایی فراتراز آنچه می نگارد اشاره دارد و همین یعنی شعر حجم که پیشتر گفتیم کشف ظرفیتهای دور جهان های ناپیدای شعراست 2-پرواز طوطیان جغرافیای صورت من را درهم ریخت 3-پیشانی تووسعت شیشه است وقتی که باز می آیی این قطعه نیز( با شعرآیدادرآینه شاملو که می گوید:پیشانیت آینه ای بلنداست....که خواهران هفتگانه درآن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند و خواهران هفتگانه اشاره به دختران آفتاب در اساطیر یونان دارد) مقایسه شود 3-وقتی که باز می آیی نام تو را تمام چهت ها رسم می کنند 4- شعر از دوستت دارم آقای رویایی که در پایان می آید دیگر اینکه در مورد شعر حجم می گویند این نوع شعر همواره با خویش در تناقض است و به جای طومار نویسی با حجم دادن به فضای شعرسعی می کند منظور خود رابیان کند نکته جالب دیگر در این وادی اینکه این شعر (آقای رویایی) به ساختارشکنی در جمله ها می پردازد و بسیار دلنشین این کار را می کند(به شعر از دوستت دارم در پایان این مطلب توجه کنید). نکته آخر این است که روز اول این وبلاگ با این نیت به راه افتاد که جایی برای گفتن حرفهای دلم باشد و حالا می بینم که از آن نیت فاصله می گیرم ،مدام به خودم می گویم تو برای اینکار اینجا نیستی و... پس حالا حرف خودم ونگاه شخصی ام به اینجور قضایا را می نویسم تا حداقل دلم خنک بشود چون اینجا یعنی خوزستان که ما از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم ،گرمایش دیدنیست و نه شنیدنی یا نوشتنی و هر خنکی در آن طلبیدنی . ...نگاه من به شعر اینطور است که آن باید به دل بنشیند ،همین. جریانهای شعر سپید و موج اول ودوم و چندم وحجم و... برایم جالب نیست ،از آن بابت که گفتم آن شعری که به دل بنشیند خواندنیست نه این نامها و جریانات حاشیه ای . مثل یک مربی تیم فوتبال در سطح تیم ملی که آنقدر درگیر حواشی می شود که پیروزی تیم که هدف اصلی انتصاب او به این سمت بود ،از یادش می رود. مطلب دیگر اینکه به نظر من پیدایش ناگزیر هر تحولی در شعر پذیرفتنی است بدین معنی که نیما وقتی حس کرد که غزل و قصیده دیگر جوابگوی نیاز جامعه آن روز نیست ، قصه مردم همعصرش را با زبانی دیگر گفت یا شاملو و حالا رویایی. مهم زبان نیست ،بلکه چگونه گفتن است. در نهایت بگویم ادبیات غنی ما در گذشته گنجی است که شاعران امروز با یافتن آن به افق تازه ای می رسند، مثل اخوان ویا رویایی و....که با کمی دقت در شعر اخوان متوجه می شویم که تفکر ایشان سنتی و زبانش امروزی است و این عین قوت است.که در جای خود به آن نیز خواهم پرداخت(مردیم تا موضوع پیدا کردیم وتازه می گیم ناگزیرا"به آن می پردازیم) امید من بر آن است که بذر مورد نظر در ذهن شما ثمره خوبی داشته باشد،ان شاالله راما از تو سخن از به آرامي
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 2:42 توسط اشی مشی
|
عشق و درویشی و انگشت نمایی وملامت همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی (سعدی) در معرکه عشق دلیرانه متازید درصفحه دریانتوان عشق شناکرد (صائب تبریزی) خلد گر به پا خاری آسان برآید چه سازم به خاری که بردل نشیند (؟) بیا که حادثه عشق را شروع کنیم زشرق زخمی دل ناگهان طلوع کنیم (قیصرامین پور) از آتش فراغت شرحی شنیده بودم لیکن درون آتش ،خودراندیده بودم (؟) همه خفتند وبغیرازمن وپروانه وشمع قصه مادو- سه دیوانه دراز است هنوز (عمادخراسانی) همه رابیازمودم ، زتو خوشترم نیامد چوفروشدم به دریا،چوتوگوهرم نیامد (مولوی) گرنمی کوشی به درمانم،به آزارم مکوش مرهم دل نیستی ، برسینه پیکانی چرا؟ (؟) صدهزاران کعبه را دیدم به خلوتگاه دل عشق رانازم که بر رویم در دل باز کرد (؟) ی گفتا چه داری آرزو؟ گفتم سکوت معنی صد نکته را دریک سخن پیچیده ام (معین کرمانشاهی) دراین فکرم که خواهی ماند با من مهربان یانه؟ به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یانه؟ (وحشی بافقی) خموش وگوشه نشینم، مگر نگاه توام؟ لطیف و زودگریزی ، مگرخیال منی؟ (سیمین بهبهانی) تو دریای من بودی،آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد! (؟) از تووفانخیزد،دانی که نیک دانم وزمن جفانیاید دانم که نیک دانی (خاقانی)
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 19:51 توسط اشی مشی
|
پابست عبور مانده بودم ، تا عشق مرا دوباره جان داد دستی که شکست در وجودم،چشمان تورابه من نشان داد فریاد زدم که ناگزیرم ، فریاد مرا عبور بلعید آهنگ غریب لحظه هایم،درگوش تمام شهر پیچید فریاد زدم که با دودستت،ایمان مرا به خاک بسپار ازفاصله عبوربگذر ، چشمان مرا به خاک بسپار (شعر یک دوست) گراز کمند تو دل رست،دوباره آورم ایمان که عشق بیهوده ست(؟) دراینجا آسمان ابریست، آنجا را نمی دانم وسهم عشق بی صبریست، آنجا را نمی دانم بهاراینجا فقط رنگ است، آنجا را نمی دانم خدا اینجا دلش تنگست، آنجا را نمی دانم (؟) خواستم زیبا گلی را زینت خاطر کنم دیدم اندر خاطرم جز تو گلی زیبا نبود (؟) هرگز حضور حاضر و غایب شنیده ای؟ که من اینجا و د ل جا ی د یگری! (سعدی) آن کبوتر که لب بام شما پر زد و رفت دل ما بود که آمد به شما سر زد و رفت (؟) بیا که فصل بها ر ست تا من و تو به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را (؟) دل درالتهاب لحظه ها می جویدآن چشمان تو باز هم پر می کشد تا خلوت دستان تو (؟) زاهد مترسانم دگر ، دوزخ ندارد آتشی آنان که می سوزند خودآتش زدنیا می برند (؟) منی که نام شراب از کتاب میشستم زمانه کاتب دکان می فروشم کرد (؟) امشب زغمت خیمه به میخانه زدم باز با یاد لبت بوسه به پیمانه زدم با ز درکاسه می جلوه چشمان تو دیدم دیوانه شدم نعره مستانه زدم باز (؟) چراغ وشمع چه آید بکار قافله را هزار قافله را روی تو بس است دلیل (؟) صبحدم بانگ زدم ای صنما بام مرو که نماز همه آفاق قضا می گردد شامگاهان برو و گوشه ابرو بنما روزه داران رخت منتظر ماه نواند(؟)
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 20:13 توسط اشی مشی
|
سلام دوستان عزیز وقتی من این وبلاگ رو شروع کردم در ابتدا بنا بود که شعرای خودمو برا اوناییکه علاقه مند این شعرا بودن بنویسم ولی کفگیر این شعرا به ته دیگ خورد و من هم تازه گیها نوشته ای به وبلاگم اضافه نکردم ،ظاهرا" پرندگان خیال از روی کتف من پریدن و معلوم نیست کی بر میگردن و من هم تا اون موقع تصمیم گرفتم شعرایی که خودم دوست دارم و توی دفترچه های یادداشتام نوشتم ،اینجا بنویسم و بعد از اون هم معرفی و نقد کتابهایی که خیلی هم با موضوع وبلاگ(ادبیات) بی ارتباط نباشن، تا خدا چی بخواد. اینام شعرایی هستن که من دوست دارم یک جهان بر هم زدم وز جمله بگزیدم ترا من چه میکردم به عالم گرنمی دیدم ترا؟ (؟) همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه شود اگر که من هم برسم به آرزویی(؟) (؟) آنان که جان فدای نگاری نکرده اند همکارشان مباش که کاری نکرده اند(؟) (؟) ازبسکه مهردوست بدل جا گرفته است جایی برای کینه دشمن نمانده است (؟) طبیب شهر که هر درد را دوایی گفت به درد عشق نداند کسی چه درمان گفت (وصال شیرازی) عاشق آنست که فکر سر و سامانش نیست پیرهن گر به تنش هست گریبا نش نیست (؟) عاشق اگربیند ستم ،کی شکوه ازیارش کند بلبل نمیرنجد زگل ، هر چند آزارش کند (؟) عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهره ازین داغ نشانی دارد (سعدی)
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 12:49 توسط اشی مشی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 22:29 توسط اشی مشی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 22:22 توسط اشی مشی
|
سلام دوستان عزیز اول بنا بود که این وبلاگ به حرفهای دل خودم تعلق داشته باشه و دنبال گوشهای آشنا با این حرفها بگرده ولی حالا ارادت من به حافظ من را وادار به نوشتن این غزل حافظ کرد. شاید این هم به نوعی حرف دل من باشه. حسب حالی ننوشتیم وشد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسیم هم مگرپیش نهد لطف شما گامی چند چون می ازخم به سبورفت و گل افکند نقاب فرصت عیش نگه داروبزن جامی چند قندآمیخته باگل نه علاج دل ماست بوسه چنددرآمیز بدشنامی چند زاهدازکوچه رندان به سلامت بگذر تاخرابت نکندصحبت بدنامی چند عیب می جمله چوگفتی،هنرش نیزبگو نفی حکمت مکن ازبهردل عامی چند ای گدایان خرابات خدایارشماست چشم انعام مدارید زانعامی چند پیرمیخانه چه خوش گفت بدردی کش خویش که مگو حال دل سوخته باخامی چند حافظ ازشوق رخ مهرفروغ تو بسوخت کامکارانظری کن سوی ناکامی چند
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 8:7 توسط اشی مشی
|
گفت: یاوهمیست یا خوابیست یا افسانه ای گفتمش احوال عمردل بگو باماکه چیست؟ گفت : یابرقیست یاشمعیست یاپروانه ای گفتمش اینان که می بینی به چه دلبسته اند؟ گفت: یاکورند یامستند یا دیوانه ای
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 21:35 توسط اشی مشی
|
|
|
بیو گرافی نامه
پست الکترونیک پیوندهای روزانه
سايت رسمي احمدشاملو نوشته های پیشین مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آرشیو موضوعی
نوشته های اشی مشی پیوندها
| ||